|
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد
|
زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود
زيبــــــاترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني توبود
زيبــــــــــاترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود
زيــــــــباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود
زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود
زيبــــــاترين هديه عمرم محبت توبود
زيباترين تنهاييم گريه براي توبود
زيباترين اعترافم عشق توبود

یه دختر
یه دختر کوری تو این
دنیای نامردی زندگی می کرد
این دختره یه دوست پسری داشت
که عاشقه اون بود اما خود دختره کور بود
پسره هم همیشه به دختره میگفت من عاشقت ام
تا یک روز دختره به پسره میگه تو واقعآ حاضری
با من ازدواج کنی ؟ پسره میگه آره دختره میگه حتی با
اینکه چشمام نمیتونه ببینه " پسره میگه آره مطمئن مطمئن باش
پسره میگه راستی اگه یک روزی چشمات خوب بشه شما حاضری
با من ازدواج کنی ؟ دختره بهش میگه آره صد در صد مطمئن باش
بعد از مدتی به دختره خبر میدن که 2 تا چشم برای پیوند آماده
است عمل با موفقیت انجام میشه و دختره بینا میشه دختره
منتظر پسره مینشینه تا بیاد اما وقتی پسره میاد میبینه
می بینه پسره کوره پسره بهش میگه حالا با من
ازدواج میکنی دختره بهش میگه نه نه نه
پسره میگه باشه اشکالی نداره و در
حالیکه لبخند غم انگیزی بر لبش
بود گفت من رفتم اما ازت یک
خواهش دارم قول بده که
مواظب چشمای من
باشیییییییی
......
.....
...

![]()

![]()
درین غــــربت ســـرا بیمــــــــــار و زارم بــــه کنج بیکســـــی زار و نـــــــــــــزارم
بیــــــا جـــانا شبــی حال دلـــم پــــــــــرس دمـــــی تسکین شـــــــود درد هـــــــــزارم
درین غــــربت ســـرا گــــم کـــرده خـــانـه غــــم مارا در اینجــــــا کس نــــــــدانـــــــه
اگــــر دوستی بیـــــایــــد پیش رویـــــــــــم کشــــم آهـــــــی ز بیــــــداد زمــــــــانـــــه
درین غــــربت ســـرا اشکـــی بــریـــــــزم زنــــــم خنجــــر به قلب پـــــــــــر ستیــزم
اگــــــر روزی ببینــــم شـــــــام هـــــــرات کنـــــم سجــــده تـــــو را، یــــار عـــزیــزم
جهــــان را یخ گــــرفت از آه ســــــــــــردم زمیــــن لـــرزید از این فـــــــــریـاد و دردم
در اینجـــــا در مـــزار بیکســــی هـــــــــــا همیشــــــه گــــریه کــــردم گــریه کــــــردم
اگـــــراین شب تـــــار پایـــــــان داشتـــــــی کســـی را درد مـــــن بـــــــریان داشتــــــی
همـــــی کــــردم منـــــاجــات پیش خــدایـــم دو چشـــم پــــر حســـــرتم گـــــریان داشتی
اگـــــر اشکــــم شود درمـــــــــــــــان دردم اگــــــــر داری نظـــــر بــــــر رنـگ زردم
کنـــــم جـــانم فــــــــدای نـــــــام مهیــــــــن همیــن فـــــــــردا بســــویش بــــاز گـــــردم
شفق از مــــــــوج دریـــــا میــــزنه ســـــــر غمـــم از بــــرج بـــــــالا میــــــزنه ســـــــر
اگــــــر روزی بیــــایـــــی در کنـــــــــــارم چمن را گــــل زیبـــــــا میــــــــــزنـه ســــر
ســــر زلفت پیچ و تـــــــــــاب داره امشــب رخت مـــــــایل بـــه مهتــــــاب داره امشـب
بیـــــا جـــــانا دمــــی بــــــاش درکنـــــــارم دو چشمــم قطـــــره خـــــونــاب داره امشب
گهــــــی گــــریم گهـــی خنــــدم بحـــــــــالم نمیــــــده درد بــــــی میلـــــــی مجــــــــالــم
اگــــر پـــــرسد کســــی حـــــال دلــــــــم را ز درد هجــــــر تــــــو بسیــــــار بنــــــالـــم

کودکی که آماده تولد
بود نزد خدا رفت و پرسید
می گویند فردا شما مرا به زمین
میفرستید اما من به این کوچکی و
بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای
زندگی به آنجا بروم ؟ خداوند پاسخ داد و گفت
من از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را
برای تو در نظر گرفته ام او از تو نگهداری خواهد کرد
اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه کودک به
خداوند گفت اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن![]()
ندارم و اینها برای من کافی هستند ؟ خداوند لبخند زد و گفت فرشته ی تو![]()
برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق اورا احساس![]()
خواهی کرد و شاد خواهی بود : کودک ادامه داد من چطور میتوانم بفهمم مردم
چه میگویند وقتی زبان آنهارا نمیدانم خداوند اورا نوازش کرد و گفت فرشته تو![]()
زیباترین و شرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی و در گوش تو
زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه
صحبت کنی " کودک با ناراحتی گفت وقتی میخواهم با شما صحبت
کنم چه کنم اما خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت فرشته ات![]()
دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد![]()
که چگونه دعا کنی " کودک سرش را برگرداند و پرسید
شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند![]()
چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟ خداوند گفت
فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر
به قیمت جانش تمام شود " کودک با نگرانی
ادامه داد اما من همیشه به این دلیل که
دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت![]()
خواهم بود خداوند لبخند زد و
گفت فرشته ات همیشه در
باره من باتو صحبت خواهد
کرد و به تو راه بازگشت نزد من![]()
را خواهد آموخت گرچه من همیشه
در کنار تو خواهم بود " در آن هنگام
بهشت آرام بود اما صدای از زمین شنیده
می شد کودک میدانست که باید به زودی زود![]()
سفرش را آغاز کند او به آرامی یک سوال دیگر
از خداوند پرسید خدایا اگر من باید همین حالا بروم
لطفآ نام فرشته ام را به من بگو ... خداوند شانه ی اورا![]()
نوازش کرد و پاسخ داد نام فرشته ات زیاد اهمیتی ندارد چون
میتوانی اورا به راحتی

دوستتدارمدوس
تتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم